یک شنبه / 28 مهر/14:00
سلام خوب هستید؟ فکر کنم من رو بشناسید یعنی امیدوارم که بشناسید. من هم توی آموزشگاه باران هستم. البته تازه به زبان فرانسه علاقه پیدا کردم و اومدم. هنوز مبتدی ام :)
ادتون کردم اگه کانفرم کنید می تونید عکسم رو توی پروفایلم ببیند و بشناسید. من که همیشه شما رو توی آموزشگاه می بینم.
دو شنبه/ 6 آبان/ 18:20
سلام این دومین پیامه. ممنون که کانفرم کردید. کاش جواب هم می دادید. من رو شناختید؟ امروز که داشتید می رفتید سر کلاس از کنارم رد شدید :) یا بگید کی تو مسنجر آن می شید؟ می خوام یه چیزی رو بهتون بگم.
چهار شنبه/8 آبان/ 21.05
سلام. باورم نمی شه بالاخره آن شدید. بعد از دو روز که بیست و چهار ساعته اینجا منتظر بودم. باید حرفمو بزنم قبل از اینکه از پشت لب تاب فرار کنم. پس خواهش می کنم شما الان هیچی نگید. هیچی نگید و بذارید فقط من بگم. می خواستم بهتون بگم......
دوست دارم..........
خیلی دوست دارم..........
از همون روز اول که شما رو توی آموزشگاه دیدم همین احساس رو داشتم. الان دو ماهه که دارم با خودم کلنجار می رم تا بهتون بگم. دوست دارم باهاتون آشنا بشم. لطفا فردا جوابم رو بدید.
شنبه / 11 آبان/ 17:20
سلام. امروزم نتونستم بیام آموزشگاه نمی تونستم باهاتون رو به رو بشم. امیدوار بودم که حداقل جوابم رو بدید تمام امروز رو منتظر بودم که آن بشید :( الان دیگه نیمه شبه و نمی دونم کی قراره این پیام رو بخونید. فکر نمی کنم یه جواب دادن انقدر سخت باشه.
سه شنبه / 21 آبان / 20:00
سلام...
پس چرا حالا که آنی جواب نمی دی...
یک چیزی بگو. اگه نمی خوای حرف بزنی یه حرف حداقل تایپ کن که بدونم هستی...
اگه نمی خواستی جواب بدی چرا اصلا کانفرم کردی؟ چرا امروز که از کنارم رد شدی سرت رو انقدر پایین انداخته بودی؟ ترسیدی که من نگات بکنم؟...
می دونی از چی بدم می یاد؟ اگه از احساسم نمی گفتم اگه حرف دلم رو نمی زدم و همین جوری برات می نوشتم سلام تو چه قدر خوشگلی تا حالا جواب داده بودی. ولی حالا که یه نفر پیدا شده و انقدر باهت صادقه تو خودتو براش می گیری. آره از اینه که بدم می یاد و حالم بهم می خوره.
من که می دونم اون طرف هستی و اینا رو می خونی باشه جواب نده...
یک شنبه/ 9 اذر/21.10
سلام...
الان یک ساعته که هم چراق تو روشنه هم من. منتظر بودم ببینم اگه من چیزی نگم چیزی می گی... حالم اصلا خوب نیست. باید فکر کنم که این آی دی تو نیست و اصلا تو نبودی و حرفامو نمی دونی که حتی به من نگاه نمی کنی. یا باید بگم می دونی و انقدر سنگدلی... می خوام فک کنم که هیچ کس اون طرف نیست و تو این ها رو نمی خونی. می خوام بگم که چه قدر دوست دارم...
طوری که تا حالا هیچ کس این جوری دوست نداشته و نداشته باشه. از همون روز اول که دیدمت فهمیدم. حسی به من می گفت از بین اونهمه جمع غریب این دختری که تنها ایستاده رو انگار سال هاست که می شناسم. تو زیبایی...
می تونی یه فرشته باشی اگه عشق من رو باور کنی. اگه دستت رو بدی به من و از لاک خودت دربیای...
با دیدنت همیشه شاد می شدم. هر روز زنده تر می شدم و اعتماد به نفس می گرفتم. با این سکوتت کامل خرد شدم. با من حرف بزن خواهش می کنم...
شاید این سکوت یعنی که از عشق می ترسی. نترس من با شجاعت وارد شدم و تا آخرش هستم... حالم رو بفهم دارم توی جایی راه می رم که هواش پر از عطر توست و جز تو نمی بینم. خواهش می کنم...
دوشنبه/ 30 آذر/ 18:45
چراقت روشنه. نبود هم فرقی نمی کرد. این آخرین پیامیه که برات می ذارم. از دفعه قبل که ازت خواهش کردم یک ماهه که منتظرم و تو حتی نگاهمم نکردی. همه بهم گفته بودند تو خیلی مغروری. به جز خودت کسی رو نمی بینی و بی خیالت بشم. به همه گفتم حتی اگه ضایع هم بشم مهم نیست دوسش دارم. فکر کنم دیگه الان همه توی آموزشگاه می دونند و بهم طعنه می زنند. اشکال نداره. باعث شد به من بخندند و تو معروف تر بشی... بازم اشکال نداره. بهم گفته بودند که نباید احساساتم رو صاف و ساده بذارم جلوی طرف. باید باهاش بازی کنم و اقرار نکنم. انگار همه درست می گفتند. اونی که بازنده ست منم. من که هیچی ولی دوست داری همیشه همین طوری بمونی؟... تا حالا به خودت نگاه کردی! دختر زیبایی که همیشه تنهاست. یه کم غم انگیز نیست! یا شاید دوست نداری به کسی متعهد باشی. به نظرم نمی خوای با کسی باشی چون محدودت می کنه. بقیه می گند می ترسی طرفدارات کم بشه. جدا اینهمه غرور برای چیه؟... خداحافظ.
شنبه/ 5 دی/ 13:01
سلام...
مقاله ات رو خوندم. آرش رو فکر کنم بشناسی این ترم با هم کلاس دارید. دوستمه از دوران دبیرستان. مقاله ات رو بهم داد که بخونم. اول بگم خیلی حرفه ای نوشتی. من تو این زبان اول کارم و مجبور شدم ترجمه اش رو از آرش بگیرم. درباره ی دوست داشتن نوشته بودی. یه سوء تفاهم پیش اومده و باید برطرفش کنم. تو نوشتی آدم ها ادعا می کنند کسی رو دوست دارند چون زیباست. بدون اینکه چیزی از او بدانند. چه طور می شه عاشق چهره ای بود جدا از آن چیزی که پشت چهره قرار دارد؟ این عین جمله ی توست. یا حداقل همون ترجمه ای که آرش بهم داد. احساس می کنم این جمله به من برمیگرده. اول بگم خوشحال شدم. خیلی خوشحال شدم که حالا می دونم پیامام رو خوندی. اگه جواب ندادی حداقل انقدر ارزش داشته که بخونی و روش فکر کنی. ولی من فقط به خاطر زیباییت نیست که دوست دارم. نمی دونم چه طور باید بهت ثابت کنم. اما من می تونم حس کنم. انرژی که از درونت توی وجودم سرازیر می شه و من رو مثل یه آهنربا جذب می کنه. غم و حس عجیبی که توی چشماته و می گه که با من آشناست... تو رو با تمام وجودم حس کردم و دوست دارم.
شنبه/ 19 دی / 19:23
سلام...
برات عجیب نیست که تقریبا هر دو هفته یه بار که آن می شی من همیشه هستم. اگه برات عجیبه بدون که من همیشه منتظرتم. چند روز پیش آرش بهم یه تاریخچه بلند بالا گفت از پسرایی که توی این آموزشگاه بودن و تو رو دوست داشتند. بیشترشون رفتند و یه چند تایی هستند. آرش گفت که به هیچ کدوم نگاه هم نکردی. فکر کنم در مقابل اونا من هیچم نه! ازت هیچی نمی خوام فقط دوست داشتم باور کنی که من با اونا فرق دارم. باور کنی که تا حالا هیچ پسری به اندازه من دوست نداشته. تصمیم گرفته بودم دیگه ابراز احساسات نکنم. آخه توی این مدت به خیلی از حرفا رسیدم. مثل اینکه هر بار گفتن دوست دارم علاقه بیشتر برای گوینده می یاره و سردی برای شنونده. که اگه توی عشقت گم بشی اون دیگه تو رو نمی بینه و خیلی چیزای دیگه ...
یک شنبه / 28 دی / 02:48
الان که دارم این پیام رو برات می ذارم رو فضام. هنوزم وقتی بهش فکر می کنم باورم نمی شه که امروز تو به جای استادمون اومدی سر کلاس. می خوام اعتراف کنم که هیچ کدوم از حرفات رو نفهمیدم. تمام مدت داشتم بهت نگاه می کردم این اولین بار بود که می تونستم یک ساعت تمام تو رو ببینم. صدات عجیبه، یه جوریه. تا حالا صدات رو نشنیده بودم. سعی کردم صدات رو ضبط کنم ولی زیاد واضح نیست. دختر تو فرانسه ات عالیه... امروز آخر کلاس جدا از درس پرسیدی. اگه بهتون بگند فردا آخرین روز زندگیتونه توی اون روز چه کار می کنید؟ سر کلاس که من لال شده بودم الان اومدم که بهت بگم حتی اگه یه روز مونده باشم دوست دارم اون روز کنار تو باشم. اینجوری بزرگترین آرزوم برآورده شده.
دوشنیه / 29 دی / 00:53
زندگی می تونه خیلی زیبا باشه . اینو امروز فهمیدم...
تو صدام کردی...
فهمیدی که چه طور مثل احمق ها خودم رو گم کردم :) صدات هنوز توی گوشم می پیچه. گفتی، فردا می تونی باهام بیای بیرون؟
کلی تته پته کردم و تو خندیدی. برای اولین بار خنده ات رو دیدم. با خنده خیلی زیبا تر می شی می دونستی؟ وقتی نمی خندی انگار همیشه جاش رو صورتت خالیه...
فردا صبح جلوی آموزشگاه منتظرتم.
الان از خوشحالی داد زدم و مادر و پدرم دویدند تو اتاق. دارند بهم می گند دیوونه...
سه شنبه / 30 دی / 03:00
سلام.
امروز عالی بود. الان نیمه شبه و تک تک لحظاتی که با تو بودم از جلوی چشمام رد می شه. حتی به چشمامم نمی تونم اعتماد کنم. نمی تونم تا فردا صبر کنم که توی آموزشگاه ببینمت اصلا خوابم نمی بره. نمی دونم از امروز زیباتر هم توی دنیا وجود داره!! فقط خواستم یه چیزی بگم تا یه کم بهم بخندی. تمام دیشب روی مخ پدرم کار کردم تا ماشینشو بهم بده. ماشین خودم برای تو کم بود. دوست داشتم همه چی عالی باشه. باید می دیدی بابا چه طوری از عروسکش دل کند :) اخه من سابقه بدی دارم فکر کنم از ماشین خودم معلوم باشه. آخر سر با کلی اصرار و التماس و وساطت مادر موفق شدم و می دونی چی قشنگ بود. اینکه تو صبح اومدی یه نگاه کوتاه به ماشین انداختی و با صدای آسمانیت گفتی: می شه پیاده بریم؟
از الان می تونم خنده ی قشنگت رو ببینم. :)
جمعه/ 3 بهمن/22:38
سلام کجایی؟ سه روز گذشته و توی آموزشگاه ندیدمت اینجا هم که آن نمی شی. اون روز که ازت شمارتو خواستم گفتی دیگه نداری، که دیگه به دردت نمی خوره. یعنی چی دارم گیج می شم. اگه می خوای من رو بپیچونی پس چرا باهام بیرون اومدی؟ اگه نه پس کجایی؟ نباید یه جوری بهم بگی؟؟؟...
همش دارم به اون روز فکر می کنم به تو فکر می کنم. بعضی چیزا عجیب بود. تو عجیب بودی. خیلی کم حرف می زدی و به سختی می خندیدی. وقتی توی ارتفاع ایستاده بودیم بهت گفتم که هر روز می یام اینجا و تصور می کنم که تو الان توی کدوم یکی از این خونه هایی؟ چی کار می کنی؟ گاهی می بینمت که روی تخت دراز کشیدی گاهی دور میز همراه خانواده ات غذا می خوری. و همیشه داری فرانسه می خونی حتی در حال رانندگی و پشت چراق قرمز. تو به جای دوری نگاه می کردی اون خانه هایی که نشونت دادم رو ندیدی و به جای دیگه ای خیلی دور اشاره کردی. نفهمیدم کجا؟ گفتی، چرا اینجوری تصور می کنی؟ شاید توی این خونه های نزدیک آموزشگاه نباشم. شاید تخت و میز و ماشینی نباشه.... شاید اینترنت نباشه که هر روز آن باشی... شاید هیچی نباشه.
من به حرفت خندیدم وگفتم فرانسه که هست قبول کن شبانه روز می خونی.
و سکوت کردی. اون لحظه زیاد به حرفت دقت نکردم. اما الان گیجم منظورت چی بود؟ از سراشیبی که داشتیم پایین می اومدیم حس پرواز داشتم. تو پر پروازم بودی و من پرواز می کردم. بهت گفتم، حس می کنم با تمام دنیا جنگیدم و پیروز شدم. همه می گفتند تو نگاهمم نمی کنی چه برسه به اینکه باهام بیرون بیای. تا حالا با همه جنگیدی؟
گفتی، آره برای فرانسه جنگیدم. با همه عالم جنگیدم که اینجا باشم و حالا به اینجا تعلق ندارم... راستشو بخوای اینجا هم نفهمیدم چی گفتی. انقدر مست حظورت بودم که اون لحظه نمی تونستم فکر کنم. لطفا حالا بهم بگو که بفهمم. حداقل خوبه که می دونم یه روز اینا رو می خونی حتی اگه جواب ندی.
سه شنبه /21 بهمن / 2:30
دارم دیوونه می شم. تو ناپدید شدی. الان سه هفته ست که ازت خبری نیست. توی این مدت همش دم اموزشگاه بودم تا شاید از جلوش رد بشی. اصلا نخوابیدم که نکنه لحظه ای تو آن بشی و من نبینم. مادرم تا حالا چند بار یواشکی بهم قرص خواب داده. بهت التماس می کنم بگو کجایی؟ آموزشگاه آدرسی از خونت نداره. تلفنی که دادی اشتباهه. چرا نفهمیدم روی بام به کجا نگاه می کردی؟ اون روز وقتی با کلی اصرار بردمت رستوران منو رو برات باز کردم و تو گفتی: " اگه بهت بگم تا حالا هیچ کدوم از این غذاها رو نخوردم چی می گی؟..."
من احمق خندیدم، فکر کردم شوخی می کنی. محو زیبایی نا تمام تو بودم. میز رو پر کردم و حالا تازه یادم افتاده که به هیچ کدوم لب نزدی. هیچ وقت ندیدم که حتی توی آموزشگاه چیزی بخوری. می خوای من رو دیوونه کنی؟ ازت پرسیدم که کی میری؟ یعنی کجا میری؟ فکر می کردم فرانسه می خونی که بری پاریس. گفتی: " وقتی خونه اینجا نباشه. وقتی تخت و میز و ماشین و هیچی نباشه. و تو داری برای فرانسه می جنگی، یعنی تمام وقتت رو کار کردی که شهریه کلاس ها رو بدی. حالا اگه بخوای بری پاریس... دیگه به اونجا نمی رسه... اگه توی جنگ ضعیف باشی کشته می شی... شاید خیلی قوی نباشی، شاید از این جنگ ناتمام خیلی خسته ای...خیلی "
تو اینها را گفتی و من داشتم نگاه می کردم به دست های سفید و انگشت های باریکت. که چنگ زدی توی موهات و آن ها از لای انگشتانت لغزیدند...
امروز از آرش پرسیدم شهریه کلاس ها چه قدره؟ از اون روز دیگه سوار ماشین نشدم. تازه فهمیدم پیاده از آموزشگاه تا خونه خیلی نزدیک تره. اون روز تو سوار تاکسی هم نشدی. حتی قدم برداشتنت هم عجیب بود. حالا که یادم می یاد انگار چند سانت بالاتر از زمین بودی. هر چی ازت خواستم که بگی کجا دوست داری بری؟ تو گفتی، همین جوری بریم مهم نیست کجا. کنارت قدم برمی داشتم اگه من حرفی نمی زدم تو تمامش را سکوت کرده بودی. ازت خواستم به سوال خودت که توی کلاس پرسیدی جواب بدی و تو گفتی، خیلی بهش فکر کردم خیلی... خیلی زیاد، هیچ چیزی برای امروز به ذهنم نرسید... اگه من هیچ کاریم توی زندگیم نکرده باشم آرزوی تو رو برآورده کردم. اینو از من یادت باشه، باشه؟...
کاش می دیدی که موهات تو باد آشفته شده بود و چشمات می درخشید. کاش می دیدی اون چیزی که من می بینم. تو کجایی؟ کجایی؟ کجایی؟ کجایی؟ :( :( :( :( :( :( :(
دوشنبه / 20 اسفند / 01:40
سلام ای بی وفا...
این ماه گذشته دیوانه وار فرانسه خوندم. تونستم مقاله ات را بار دیگه بخونم. همون جملاتی که تو استفاده کردی بودی نه ترجمه آرش رو. از بحرش کردم. جملات تو با اون ترجمه فرق داره. از میان جمله های تو چشمانت را می بینم که پر از اشکه. آرش می گه دیوونه شدم. همه می گند دیوونه شدم. همه می گند حتما تو از ایران رفتی و انقدر من برات بی اهمیت بودم که خداحافظی هم نکردی. آخه اونها ندیدند که تو اون روز از صبح تا خود شب پیاده بودی، فقط قدم برداشتی... فقط رفتی... رفتی...
من هر جایی که بلد بودم و فکر می کردم یه دختر خوشش می یاد بردمت. تو هیچی نخواستی به هیچی نگاه نکردی. فقط می گفتی که اگه بهت بگم تا حالا اینجا نیومدم چی می گی؟!!! و من توی ابرا پرواز می کردم که تو کنارمی و هیچی نفهمیدم. حال تو رو نفهمیدم...
هوا تاریک شده بود و نمی دونم پیاده تا کجا اومده بودیم. به کجا رسیده بودیم که توی آن سنگلاخ ها و ریگ ها نمی دونم از کجا باریکه ی آب زلالی روی زمین جاری بود. تو مدت ها خیره جوی و آب پاکش بودی. گفتی، این آب اینجا چی کار می کنه؟ انگار می خواد به آدم بگه که جاریه حتی اگه اینجا باشه... آخه این جوی زیبا یه روز خشک می شه ودیگه هیچی ازش باقی نمی مونه... آره... من خیلی خستم... خیلی خسته.... خیلی...
چند روزه که نمی تونم خوب نفس بکشم. آره دارم خفه می شم. دارم توی جایی راه می رم که هواش پر از عطر تو نیست. توی هوایی نفس می کشم که تو توش نفس نمی کشی و دارم توی این هوا خفه می شم...
سه شنبه/ 28 اسفند / 00:00
تو هستی مگه نه؟!! هیچی ازت نمی خوام فقط بگو که هستی. می دونم که دیگه هرگز تو رو نخواهم دید ولی تو باید باشی. هر جایی، ولی باشی. خواهش می کنم......................................
شنبه یا سه شنبه / شاید فروردین / نامعلوم
دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم.................................................
چند شنبه؟ / ماه؟ / ساعت؟
می خوام ببینمت می خوام ببینمت می خوام ببینمت می خوام ببینمت می خوام ببینمت می خوام ببینمت می خوام ببینمت............................................................................................
..........................................................................................................................
....../....... / ......
...........................................................................................................................................
..........................................................................................................................................
...........
